جانیار

هفته دوم خرداد

1393/3/10 17:49
نویسنده : ماهورا
112 بازدید
اشتراک گذاری
****************************************** مادر من یک چشم داشت . من از او نفرت داشتم ... او مایه ی خجالت من بود . او برای خانواده برای داشن آموزان و معلملن آشپزی می کرد . در یکی از روزها در مراسم آغازین مدرسه مادرم اومد و به من سلام گفت . من خجالت کشیدم . اون چه جوری این کارو با من کرد . من بهش کم محلی کردم و با نگاهی نفرت انگیز اونو فرستادم و او رفت . روز بعد یکی از همکلاسی های من به من گفت : "اِاِاِاِاِ ، مادر تو یک چشم دارد !" من خواستم خودمو خاک کنم . من همیشه دوست داشتم که مادرم از بین بره . همان روز من مقابل مادرم ایستادم و گفتم : تو تنها باعث خندیدن برای من میشی احمق، چرا نمی میری؟ مادر من جوابی نداد .... . من حتی یک ثانیه هم صبر نکردم تا ببینم چه به او گفتم ، چون خیلی عصبانی بودم . من به احساس او بی اعتنا بودم . من می خواستم اونو از خونه بندازم بیرون و چیزی برای انجام با او نداشتم . من واقعا سخت درس می خوندم تا با رفتن به سنگاپور برای مطالعه تغییری پیدا کنم . (منظور از دست مادرم راحت شوم .) در آن موقع من ازدواج کردم . همسرم خانه ای به من داد . من خیلی همسرمو دوست داشتم . من از زندگی با اون بشیار خوشحال بودم و من به او مهربانی می کردم و به او آرامش می دادم . در آن موقع یک روز مادر من به دیدار من آمد . او منو در این سالها ندیده بود و حتی نوه هایشم رو هم ندیده بود . وقتی که اون کنار در ایستاده بود ، بچه های من به او خندیدن و من برای آمدن دوباره و بی دعوتش روی او فریاد کشیدم . من سر او فریاد کشیدم " چگون جرات کردی به خانه ی من بیایی و بچه های منو بترسونی ؛ گمشو بیرون ! همین حالا!!!" در این موقع ، مادر من سریعا جواب داد"اُه ، من متاسفم . من احتمالا آدرسو اشتباهی گرفته ام. " و او از نظر ناپدید شد . یک روز یک نامه درباره ی گردهمایی مدرسهای آمد به خانه ی من در سنگاپور. بنابراین به همسرمم دروغ گفتم که " می خواهم بروم به سفر تجاری ." بعد آن گردهمایی ، من رفتم به کلبه ی قدیمی در بیرون از کاریوسیتی رفتم . همسایه ها گفت "او مرده ." من حتی یک دونه اشکم نریختم . آنها به من نامه ای دادن که او می خواست به من بدهد . "عزیزترین پسرم، من همیشه به تو فکر می کردم . من متاسفم کهسنگاپور اومدم و بچه هایتوترسونم . من خیلی خوشحال شدم که تو برای گردهمایی می آی . من حتی توانایی دیدن تو رو دتو خوابم نداشتم . من متاسفم که در هنگام بزرگ شدنت برای تو مایه ی خجالت بودم . تو می بینی ... هنگامی که تو خیلی کوچک بودی ، چشمانت را در تصادف از دست دادی . مثل یک مدر من نمی تونستم بایستم و ببینم که تو رشد کنی با یک چشم . بنابراین من به تو معنی دادم . من پسرمو برای دیدن همه ی جهان برای من در مکان من با آن چشمان مفتخر کرم . زندگی من برای تو . مادرت"
پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به جانیار می باشد