جانیار

بدون عنوان

1393/3/10 17:50
نویسنده : ماهورا
103 بازدید
اشتراک گذاری
روزی مردی با قایقی در دریا گم شد و جزیره ای را پیدا کرد و به آنجا رفت . وقتی به جزیره رسد هوا طوفان گردید و او برای اینکه از گزند طوفان در امان بماند خود را در پناهگاهی پنهان کرد و از دریچه ی پناهگاه به بیروه نظره گر شد . طوفان شدید و شدید تر شد. آذرخش ها مثل خورشید ، آسمان پنهان شده ی زیر ابرهای سیاه را روشن می کردند و با صدا هایشان عظمت خدا را به جهانیان می رساندند . قطرات باران هم پیام آور رحمت و قدرت خدا به زمینی ها بودند . یکی از آذرخش ها از قضا به قایق مرد خورد و آن را خورد کرد . مرد که از دریچه ی پناه گاه نظاره گر این اتفاق بود ؛ آه بلندی کشید و گفت حال چونه خود را نجات دهم . دراین بین فکرش راهی به سوی خدا نیافت . فردای آن روز طوفان ایستاد و هوا بسیار گرم شد . مرد از درختان اطراف چوب های مورد نیاز برای درست کردن قایقش را تهیه کرد و همه را در یک جا جمع کرد . بعد ظهر دوباره هوا ابری شد و باران گرفت . این بار آذرخش درست خود به چوب های انباشته و همه را آتش زد طوری که دود این چوب ها تا فرسنگ ها به آسمان رفتند . مرد که این اتفاق را دید طاقت نیاورد و از پناه گاه بیرون آمد و بلند با خدا گفت :"قایقمو که نابود کردی ، من را در اینجا گیر انداختی؛ چرا چوبامو آتیش زدی ؟ تو چه خدایی هستی که به بنده ات این گونه ظلم می کنی ؟... " از شدت عصبانیت بیهوش شد و زیر طوفان روی زمین افتاد . - بیاین اینجا ، اینجاست . زندست . مرد هوش آمد و با باز و بسته کردن چشمانش سر حال آمد . -شما ، شما ، اینجا چه می کنید ؟ چه جوری منو پیدا کردید ؟ گفتند :" من از دود ایجاد شده توسط شما فهمیدیم که شما اینجا هستسد و به کمک شما اومدیم . مرد گفت: "دود ... " گفتند: "بله " مرد به فکر رفت و به دریا خیره شد . اشک از گونه هایش جاری شد و در فکر به عظمت و رحمت خدا رسید و از مقایسه ی حکمت خدا با مغز ناقصش پشیمان شد .
پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به جانیار می باشد